|
شبی در حال مستی تكيه بر جای خدا كردم در آن يك شب خدايا من عجايب كارها كردم جهان را روی هم كوبيدم از نو ساختم گيتی ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او خدايی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين هر آن چيزی كه از اول بود نابود و فنا كردم نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم كشيدم پيش نقد و نسيه، بازی را رها كردم نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم وثاق بندگی را از رياكاری جدا كردم امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب خدايی بر زمين و بر زمان بی كدخدا كردم نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفی نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم شدم خود عهده دار پيشوايی در همه عالم به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتی اعظم خلايق را به امر حق شناسی آشنا كردم نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم ندادم فرصت مردم فريبی بر عباپوشان نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ريا كردم به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر ميان خلق آنان را پی خدمت رها كردم مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم به جای جنس تازی آفريدم مردم دل پاك قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم دگر قانون استثمار را زير پا كردم رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت نه جمعی را به درد بی نوايی مبتلا كردم نه يك بی آبرويی را هزار گنج بخشيدم نه بر يك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم نكردم هيچ فردی را قرين محنت و خواری گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت گره از كارهای مردم غم ديده وا كردم به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون به الطاف خدايی درد مردم را دوا كردم جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعيض تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم نگويندم كه تاريكی به كفشت هست از اول نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم سحر چون گشت از مستی شدم هوشيار خدايا در پناه می جسارت بر خدا كردم شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم خداوندا نفهميدم خطا كردم... + نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 22:12 توسط آران |
سلام دوستان . نمیدونم باید چی بگم . آدمایی که میان حرفی میزنن و میرن حتی منتظر جواب نمیشن . آقا یا خانم ...(فرقی نمیکنه) که برای من نظر گذاشتی . نظرت قابل احترام بود ولی حق نداری درباره دین من حرفی بزنی . اینو بفهم و حرف دهنتو بفهم . دوستان جدا با حرف زدنش اعصابمو خورد کرد . شماها ببخشید که من بد حرف زدم . میدونید چیه ... . مهم نیست ببخشید اگه نبودم حالم بد بود بیمارستان بودم . خوشحال میشم بیاین + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 22:2 توسط آران |
به دنیا که اومد پدرش براش گوسفند کشت . همه خوشحال بودن . پنج ساله که شد کارای عجیب زیاد میکرد . علاقه شدیدی به خون داشت . حتی یک بار با چاقو دست خودشو برید . نشست به خون نگاه کرد و خندید . یه شب وقتی پدرش خواب بود با چاقو رفت بالا سرش . دستاشو برد بالا . ولی مادرش سر رسید و مانعش شد . اگه اون شب مادرش نبود حتما خون پدرش رو میریخت . خانواده خیلی نگرانش بودن . پیش دکترای زیادی رفتن و پولهای زیادی خرج کردن . تا آخر سر علاقه به خون از سرش افتاد . ۲۵ ساله شد و عاشق دختری شد . با هم عروسی کردن . عروسی تموم شد و رفتن خونه خودشون . دست دخترک و گرفت کشوند سمت آشپزخونه . از پشت دختر رو بقل کرد و شروع کرد به بوسیدن گردن دخترک . دخترک تو لباس عروس بسیار زیبا بود . دخترک میخندید و پسر دختر رو میبوسید . پسر چاقورو از روی میز برداشت و روی گردن دخترک گذاشت و گفت : عزیزم میخوای گردنتو ببرم و خون قشنگتو بخورم . دخترک خندید و گفت : بی مزه . پسر بلند خندید . آروم چاقورو کشید . پوست دخترک کمی خراش برداشت . دخترک بلند جیغ زد : آخ . پسر از جیغ عروسش لذت برد و با قدرت بیشتری چاقورو کشید . صدای دخترک قطع شد و بی جون نقش زمین شد . خون دخترک کف آشپزخونه پخش شد و کف آشپزخونه قرمز شده بود . پسرک ایستاده بود . با لبخند به جنازه عروس و خون دخترک نگاه می کرد ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 15:34 توسط آران |
داشتم دیوونه میشدم . بعد از چند ماه بی خبری یه نامه از تارا واسم اومده بود . متنش چیز مهمی نبود . ولی عکسی که باهاش بود ... چقدر توی لباس عروس قشنگ بود
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387 19:25 توسط آران |
بیست و نه آذر هزارو سیصد و هشتاد و شیش بود . مامان و باباش رفته بودن شمال . سارا و تارا و خالش خونشون بودن . خالش زنه خوبی بود . من رو دیده بود و به گفته ی سارا از من خوشش اومده بود . شب سارا واسه شام اومد خونمون . بعد از شام تصمیم گرفت شب خونه ما بخوابه . خوشحال بودم . شب ساعت یازده بود که به مادرم شب بخیر گفتیم و رفتیم توی اتاق . دوتایی روی تخت دراز کشیده بودیم . کلی با هم حرف زدیم . بهم گفت : آران دوست دارم . گفتم : من بیشتر دوست دارم . گفت : به خدا فکر میکنم یه ثانیه از تو دور باشم دیوونه میشم . گفتم : آخه اصلا قرار نیست که از هم دور بشیم . ما همیشه با هم و برای همیم . گفت : ولی ... . گفتم : چیزی شده ؟ ولی چی ؟ گفت : هیچی گلم . فردا بهت میگم . گفتم : هر جور راحتی . تو چشمام نگاه کرد و آروم لباش رو گذاشت روی لبام بعد از چند دقیقه از هم جدا شدیم . بهم گفت : آران ؟ گفتم : جون دلم ؟ گفت : هرگز نشه فراموش ... گفتم : لامپ اضافی خاموش . و لامپ اتاق رو خاموش کردم . صبح ساعت ده به زور از خواب بیدار شدیم . شبش خیلی دیر خوابیده بودیم . بلند شدیم لباسامون رو پوشیدیم و رفتیم از اتاق بیرون . مادرم خونه نبود . ولی صبحونه آماده بود . صبحونه رو خوردیم . بلند شد و رفت خونشون . روی مبل دراز کشیده بودم که زنگ خونرو زدن . فکر کردم مادرمه . درو باز کردم . دیدم خاله ی ساراست . بهش تعارف زدم بیاد تو . اومد توی خونه . بهم گفت : ببین سارا نتونست بهت بگه ولی من بهت میگم . گفتم : بفرمایید . گفت : پدر سارا میخواد سارا با حمیدرضا پسر عموش ازدواج کنه . حمیدرضا هم که عاشق ساراست . تو باید با پدر سارا حرف بزنی . اگه سارا رو دوست داری باید پدرش رو راضی کنی . گفتم : حتما باهاش صحبت میکنم . گفت : پدر سارا یه مرد معمولی نیست . خیلی سخت گیره . گفتم : من سارا رو دوست دارم و واسش هر کاری میکنم . خلاصه خالش رفت . اعصابم ریخته بود بهم . من یه پسر نوزده ، بیست ساله بودم . داشتم کم میاوردم . یک هفته گذشت و پدر و مادر سارا اومدن . رفتم دفتر پدر سارا . رفتم تو . پشت میز نشسته بود . بهش سلام کردم . سرشو تکون دادم . بهم اشاره کرد که روی صندلی بشینم . روی صندلی نشستم . پدرش گفت : آران تو هستی ؟ گفتم : بله . گفت : مسیحی هستی ؟ گفتم : بله گفت : سارا رو دوست داری ؟ گفتم : خیلی . گفت : پس پاتو از زندگیش بکش بیرون . خشکم زد . سرمو انداختم پایین . فکم بسته شد . هیچی نگفتم . نمیتونستم بگم . انگار با چوب زدن تو سرم . بزور دهنمو باز کردم و آروم گفت : نمیتونم . پدرش با فریا داد زد و گفت : غلط میکنی . اون هیچی نمی گفت . منم هیچی نمیگفتم . سکوت حکمفرما بود . بعد از اینکه آروم شد بهم گفت : ببین پسر پسر برادر من عاشق ساراست . منم هیچوقت تورو ترجیح نمیدم به اون . تازه تو الان مسیحی هستی . باید مسلمون بشی . میشی ؟ گفتم : به دین ربطی نداره . من سارا رو دوست دارم . اونم منو دوست داره . یه دفعه شروع کرد به داد زدن : هم تو غلط کردی هم اون . دیگه نبینم دور و ور سارا هستی . فهمیدی . تو اگه مسلمونم بشی شانسی نداری که بتونی سارا رو بدست بیاری . فقط اگه ببینم بازم با سارا حرف زدی . ببین چه بلایی سرت میارم . حالا از جلو چشمام گمشو . رفتم خونه توی اتاقم دراز کشیدم . داشتم دیوونه میشدم . من نمیتونستم فراموشش کنم . موبایلم زنگ خورد . سارا بود . برداشتم . داشت گریه میکرد . بهش گفتم : چی شده . گفت : بابام میخواد منو بفرسته خارج . میخواد هممون بریم خارج . گفتم : گریه نکن . میری خارج خوش میگذرونی . من منتظرت میمونم . گفت : پدرم مجبورم کرده که با پسر عموم عقد کنیم . من دوسش ندارم . نمیدونستم چی بگم . یدفعه تلفن رو قطع کرد . هرچی زنگ زدم خاموش بود . شب گرفتم خوابیدم . البته به سختی خوابم برد . داشتم تا صبح گریه میکردم . . صبح از خواب بیدار شدم . رفتم دم خونشون دیدم که در خونه بازه و خونه خالیه . خشکم زد ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 10:36 توسط آران |
ساعت حدودا نه صبح بود که از خواب بیدار شدم . بدنم خیلی درد میکرد . مدرسه هم دیر شده یود . رفتم پیش مادرم . گفتم : مامان مدرسم دیر شد چرا بیدارم نکردی ؟ گفت : اومدم بیدارت کنم دیدم تب داری و داغی . گفتم حتما سرما خوردی . گذاشتم بخوابی . خودمم احساس کردم که سرما خوردم . بدنم درد میکرد و گلوم میسوخت . مادرم بهم گفت : تو برو استراحت کن الان برات صبحانه میارم تو اتاقت . داشتم میرفتم تو اتاقم که یادم افتاد سارا سر کوچه منتظر منه . با اینکه بدن درد داشتم سریع حاظر شدم رفتم ببینم سر کوچه هست یا نه . وقتی داشتم میرفتم بیرون مادرم گفت : کجا داری میری با این حالت ؟ گفتم : مادر من همیشه با سارا سر کوچه قرار میذارم . برم ببینم رفته یا نه . گفت : نمیخواد بری خودش ساعت 7 اومد دنبالت . منم بهش گفتم مریضه . خیلی نگران . اومد تو اتاقت و دست گذاشت رو سرت که دید تب داری . تازه پیشونیتم بوس کرد ولی تو بیدار نشدی . کلی سفارش کرد برات سوپ درست کنم . خیلی خوشحال شدم که سارا انقدر دوسم داره . جدا وجودش بهم روحیه میداد . رفتم توی اتاقم روی تخت دراز کشیدم . مادرم برام صبحانه آورد و خوردم . بعد صبحانه گرفتم خوابیدم . ساعت تقریبا سه بود که مادرم از خواب بیدارم کرد . بهم گفت : آران جان بلند شو مهمون داری . سارا اومده . بلند شدم رو تختم نشستم . اومد تو اتاقم . با همون مانتوی مدرسه بود . اول اومد کنارم نشست . بهم گفت : سلام عزیزم . حالت بهتره ؟ بهش لبخند زدم و با صدایی داغون بهش گفتم : بهترم گلم . تو خوبی ؟ مدرسه چطور بود ؟ خسته نباشید . دستشو گذاشت روی پیشونیم و گفت : تبت خیلی بالاست . بعد مادرمو صدا کرد و بهش گفت : مامان یه زنگ بزن به دکتر منتظری بگید بیاد آران خیلی حالش بده . دکتر منتظری دکتر مخصوص برجمون بود . مرد خوبی بود . مادرم رفت بهش زنگ زد . اومد معاینم کرد و گفت : یه هفته باید استراحت کنم . فقط سوپ و آش بخوره . کلی دارو نسخه کرد داد به مادرم که باید سریع براسش بگیریم . خلاصه رفتش . سارا اصرار کرد که خودش بره داروهارو بگیره ولی مادرم نذاشت بره و خودش رفت . دست سارا توی دستم بود و خیلی بهم آرامش میداد . احساس میکردم دارم میسوزم . سارا بلند شد و رفت واسم یه کاسه سوپ ریخت آورد . اول قشنگ فوتش کرد که سرد بشه . منم بلند شدم تو جام نشستم . آروم خودش بهم سوپ رو میداد . حس خیلی قشنگی بود . کاسه سوپ تموم شد . سارا بهم گفت : عزیزم دیگه نمیخوری . گفتم : دیگه نمیخورم . دستش توی دستم بود . دستشو آوردم بالا و بوسیدمش . خیلی دوسش داشتم ...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 11:5 توسط آران |
چندماه گذشته بود و تولد عزیز دلم رسیده بود . 23 آذر . از صبحش کلی به خونه رسیده بودم . چون قرار بود تولدش رو خونه ما بگیریم . طرفهای ساعت 5 بود که زنگ زد بهم و گفتش : میخوام بیام خونتون کمکت کنم . گفتم : نه نمیخواد دیگه تموم شد دیگه . گفت : نه من میام . گفتم : لازم نیست . تموم شد دیگه . حالا شب باید بیای . اینجوری بدونی که حال نمیده . شب بیا . بالا . خدافظ اونم خدافظی کرد و تلفن رو قطع کردیم . رفتم کیک رو از بیرون گرفتم و گذاشتم تو یخچال . مادرم هم کلی کمکم کرد . کلی دختر و پسر جمع شده بودن . البته بیشتر دختر بودن . فقط پیروز و حمید و من پسر بودیم . از ساعت هفت و نیم کم کم مهمونا اومدن . هر کسی اومد از تزیینات خونه حرف میزد . واقعا هم به نظر خودم قشنگ شده بود . ساعت هشت بود که دیگه همه اومده بودن . سارا هم ساعت هشت بود که اومد بالا . تا اومد تو خونه جا خورد . رفتم دم در و سلام کرد . منم سلام کردم . پرید تو بغلم و گفت : خیلی ممنون عزیزم . خیلی خیلی زحمت کشیدی . گفتم : یه عروسک که بیشتر ندارم . قابل شمارو نداره . گفت : دستت درد نکنه . و آروم لپمو بوس کرد . گفتم : خواهش میکنم . راستی تارا کجاست ؟ گفت : اگه اجازه بدی میخواد با فرزاد بیاد . پسر خوبیه . همیگرو دوست دارن . گفتم : عزیزم اجازه منم دست شماست . اگه اجازه ندی منم باید برم بیرون . خندید و دستمو گرفت و رفتیم تو . به همه سلام کد . رفت پیش مادرم و بغلش کرد . مادرم بوسیدش . رفتیم یه گوشه واسه خودمون ایستادیم . رفتم از رو میز دوتا لیوان شراب واسه خودمون ریختم . نفری یه پیک خوردیم . بغلم کرده بود و ولم نمیکرد . بعد از چند دقیقه تارا همراه فرزاد اومد . فرزاد پسر خوش قیافه و خوش تیپی بود . یه پیرهن سفید پوشیده بود با کت شلوار مشکی و یه کروات سفید مشکی زده بود . بوی عطر خوبی هم میداد . بهم دست داد . خیلی سریع با من خودمونی شد . بعد از یک ساعت رقصیدن کیک مادرم آورد . همه دست زدن و سوت کشیدن . پیروز رفت بالای مجلس داد زد : یه لحظه همه ساکت . یه لحظه گوش کنید . بعد از چند دقیقه همه ساکت شدن و پیروز شروع کرد : بچه ها میخوام قبل از اینکه سارا جان شمعارو فوت کنه آران یه آهنگ قشنگ برامون بذاره . مادرم ار توی اتاق گیتارمو آورد . شروع کردم به زدن و خوندن : روزها و شبها میگذرن عشق تو از دل نمیره اگه دلم بی تو باشه بدون که میره میمیره قشنگترین بهونه ای برای این دل غریب این دل خسته غریب که از چشات خورده فریب الهی که من نبینم که از چشات اشک بباره یا که یه روز یه غریبه دست توی دستات بذاره بذار بگم مال منی با اون چشای عسلی تو اونجوری نگام نکن با لون نگای مخملی بعد از اینکه خوندم همه شروع کردن به دست زدن . چند دقیقه بعد سارا اومد شمعارو فوت کرد . کیک خوردیم و بعد از شام همه رفتن . ساعت 11 بود که دیگه کسی نبود . فقط من و مادرم و سارا بودیم . تا ساعت یازده و نیم تا حدودی اتاقارو جمع و جور کردیم . مادرم رفت تو اتاق که بخوابه . سارا هم میخواست بره . گفتم : راستی دقت کردی من هنوز بهت کادو ندادم . گفت : مگه تو کادو هم خریدی . تو که اینهمه خرج کردی . اینا بجای کادو . گفتم : اینا همه وظیفم بود . رفتم از زیر تخت اتاقم کادوشو آوردم . کادوشو باز کرد . یه زنجیر طلا با یه پلاک قشنگ که شکل دوتا قلب بود که بهم وصلن . خیلی خوشش اومد . پرید بقلم و شروع کرد بوس کردنم . منم بغلش کردم . گفت : خیلی قشنگه . دستت درد نکنه . برام میبندی . رفتیم تو اتاقم جلوی آینه اون جلو آینه ایستاد منم از پشت براش بستم . گفت : خیلی قشنگه . بهم میاد نه ؟ گفتم : خیلی بهت میاد . از پشت بغلش کردم و گردنشو خوردم . چشماشو بسته بود . توی بغلم برگش و شروع کرد به لبامو خوردن ...
خیلی دوسش دارم + نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 23:1 توسط آران |
سلام . من پیشاپیش تولدمو به خودم تبریک میگم . ۲۵ مهر سالروز تولد یه آدم بدبخته . هر کی خواست تولدم بیاد بهم نظر خصوصی بده . یه کافی شاپ در نظر گرفتم . فقط هرکی میخواد نظر خصوصی بده . با تشکر .
تولدی سیاه روز مرگ خداست . این جمله ای بود که پدرم میگفت . + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 12:20 توسط آران |
خیلی دوسش داشتم برام انگیزه ی دوباره بود . حاظر بودم خیلی خیلی زود بمیرم ولی تا لحظه مرگ کنارم باشه . واقعا خیلی دوسش داشتم . همیشه با یادش بود . عاشقش بودم . چند روز بعد از اینکه اومد خونمون قرار گذاشتیم بریم بیرون . با ماشین رفتیم بیرون . توی ماشین بهم گفت : آران خیلی دلم میخواد گواهینامه بگیرم . گفتم : رانندگی رو دوست داری ؟ گفت : آره . ولی بابام نمیده سوار بشم میگه خطرناکه . گفتم : میخوای سوار بشی . گفت : واقعا میذاری ؟ گفتم : آره چرا نذارم . تو بلدی دیگه ؟ گفت : آره . یکی از دوستام بهم یاد داده . خودش ماشین داره . بیست سالشه . رفتم یه گوشه ایستادم . خودم پیاده شدم و اون رفت پشت فرمون نشست . منم جلو نشستم . استرس داشت بهش گفتم : استرس داری ؟ گفت : نه . یعنی پیش تو هول شدم . گفتم : سوار شو و نشون بده که تو عشق منی . خلاصه حرکت کرد . خوب رانندگی میکرد ولی کمی دست و پاشو گم کرده بود . با سرعت 80 تا داشتیم میرفتیم که فرمون از دستش در رفت . از پشت محکم زد به یه 206 نقره ای بعد فرمونو پیچوند از بقلم زد به یه پیکان . کمربندشو بسته بود و هیچی نشد .ولی من سرم محکم خورده بود به شیشه ولی زیاد چیزی نشده بود . سرم یه کم شکسته بود . خودمم هول شده بودم ولی سعی کردم همه چیز رو جمع و جور کنم . برگشتم دیدم سارا داره گریه میکنه . بهش نگاه کردم . وقتی گریشو دیدم دلم هوری ریخت . خواستم بهش روحیه بدم واسه همین خندیدم و گفتم : نشون دادی که عشق خودمی . گفت : آران خیلی بدی . مسخره نکن گفتم : نه به خدا مسخره نمیکنم . درست مثل اولین تصادف من . بقلش کردم و اشکاشو پاک کردم . بهش گفتم : گریه نکن . بیخیال . فدای سرت . بخند . ولی هی گریه میکرد و معذرت خواهی میکرد . راننده پیکان زد به شیشه . بهش گفتم : اصلا گریه نکن الان من میام . گفت : نه منم میام . گفتم . نه لازم نیست . بذار حلش میکنم . رفتم با صاحب جفت ماشینا صحبت کردم . 206 رفت و پولی نگرفت ولی پیکانیه همونجا کارت ماشین رو گرفت تا بعدا خسارت ماشینرو بدم . سوار ماشین شدم . خودم پشت فرمون نشستم . تا سوار شدم بهم گفت : چی شد آران ؟ گفتم : هیچی تموم شد رفت . گفت : هر چقدر خسارتش بشه خودم میدم . چپ چپ نگاش کردم و گفتم : دفعه ی آخرت باشه از این حرفا میزنی . منم مثل تو تصادف کردم که الان انقدر راحت پشت فرمون میشینم . سی دی داریوش رو گذاشتم تو ضبط ماشین . دیدم بد تو لکه . نشسته بود . هیچی نمیگفت و آروم اشک میریخت . بهش گفتم : نبینم گریه کنیا . گریه کنی منم گریه میکنم . بخند ببینم . بخند . بهت میگم بخند . فقط لبخند زد . گفتم : بهت میگم بخند . بلند بلند بخند . خندید . خودم شروع کردم به خندیدن . اونم خندید . خلاصه دو تامون بلند بلند میخندیدیم . رسیدیم خونه . گفت : آران ؟ گفتم : جونم ؟ گفت : میشه نریم خونه ؟ گفتم : آره ولی کجا بریم ؟ گفت : همون رودخونه که دفعه قبل رفتیم . حرکت کردیم سمت اونجا . وقتی رسیدیم پیاده شدیم . سارا گفت : ببخشید به خاطر امروز . گفتم : اشکال نداره گلکم . فدای یه تار موت . خودشو انداخت توی بغلم . منم محکم بقلش کردم و پیشونیشو بوسیدم ...
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387 0:10 توسط آران |
خیلی واسم سخت بود که بدونم سرطان دارم . کاشکی نمیفهمیدم . اونشب ساعت 3 بود که رفتم خونه . مادرم نگران منتظرم بود . رفتم تو خونه . مادرم اومد جلو . بهش سلام کردم . سوییچ ماشین رو گذاشتم رو میز و رفتم تو اتاقم . صبح از خواب بیدار شدم . به ساعت نگا انداختم . ساعت 11 بود و من مدرسه نرفته بودم . مادرم اومد پشت در اتاق و در زد . جوابی ندادم . از پشت در گفت : اگه دیدی که چیزی بهت نگفتم به خاطر این بود که اینجوری نشه . ببخشید که ازت پنهون کردم . و از پشت در رفت . تنها بودم . دلم خیلی برای مادرم سوخت . اون که گناهی نداشت . رفتم گیتارمو برداشتم و شروع کردم به زدن . شروع کردم این شعررو خوندن : در دو روز عمر کوته سخت جانی کردم با همه نا مهربانان مهربانی کردم هم دلی ، هم آشیانی ، هم زبانی کردم
بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست آن سر انجامی که بخشاید نویدم نیست نیست هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست نیست
من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام نه شکایت از دو رنگی های یاران کرده ام ... گریه میکردم و میخوندم . ساعت نزدیک 3 بود که در اتاقمو زدن . فکر کردم مادرمه . از پشت در صدای سارا اومد . گفت : آران . نمیخوای بیای بیرون . در رو باز کن . هیچی جوابشو ندادم . ادامه داد : نامرد خب دلم برات تنگ شده . خیلی بدی . من اومدم تو در رو باز نکردی . دلم شکستا . دیگه هم خوب نمیشه . دلم نیومد در رو باز نکنم . دلم براش تنگ شده بود . واسه همین بلند شدم در رو باز کردم . اومد تو اتاق کنارم رو تخت نشست . آروم شروع کرد .: ببین عزیزم با این کارا تو که خوب نمیشی . باید امیدوار باشی . باید بری دکتر . باید دل منو شاد کنی تا خدا دلت رو شاد کنه . به حرفش خندیدم . شروع کرد داد زدن و مادرمو صدا زدن . : مامان بدو بیا که آران خندید . مادرم اومد تو اتاق . یه ذره قربون صدقم رفت بعد رفت دنبال کاراش . سارا بغلم کرده بود و هی لبامو یا گونمو بوس میکرد . تازه فهمیدم چقدر دوست داشتنیه . محکم بغلش کردم و رو تخت دراز کشیدیم . لبای داغش رو لبام بود . روم دراز کشیده بود و داشت لبامو میخورد . نمیدونستم چه حسی دارم ولی داشتم دیوونه میشدم . همینجوری دستم دور کمرش بود . ازم جدا شد و گفت : آران میدونستی من دیوونتم . میدونستی بدون تو میمیرم . میدونستی وقتی تو ناراحتی منم ناراحتم . گفتم : سارا عاشقتم . و یه بار دیگه بوسش کردم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 21:24 توسط آران |
|
| ||||||